|
لینکستان اس ام اس,جوک,طنز،دانلودو........ لطفا بی جنبه ها وارد نشوند
| ||
|
یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش! [ جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٧ ] [ ۱۱:٢۳ ق.ظ ] [ حمید ]
سه مهندس و سه حسابدار برای شرکت در یک کنفرانس با قطار به سفر می روند. در ایستگاه، حسابدارها می بینند که آن سه مهندس، فقط یک بلیت می خرند. یکی از حسابدارها می پرسد: «چگونه شما سه نفر می خواهید با یک بلیت مسافرت کنید؟» یکی از مهندس ها پاسخ می دهد: «ببین و تماشا کن!» همگی سوار قطار می شوند. حسابدارها در صندلی خودشان می نشینند، اما هر سه مهندس در یکی از دستشویی ها می چپند و درب را پشت سرشان می بندند. اندکی پس از حرکت قطار، رئیس قطار در حال جمع آوری بلیت ها پیدایش می شود. او درب دستشویی را می زند و می گوید: «بلیت، لطفا.» درب فقط اندکی باز می شود و یک دست که بلیت را نگاه داشته از شکاف در خارج می شود. رئیس قطار بلیت را می گیرد و می رود. حسابدارها این اتفاق را می بینند و قبول می کنند که ایده خیلی زیرکانه ای است. به همین خاطر بعد از کنفرانس، حسابدارها تصمیم می گیرند که در مسیر برگشت از کار مهندس ها تقلید کنند و پول خود را صرفه جویی نمایند. آن ها وقتی به ایستگاه می رسند، فقط یک بلیت برای مسیر بازگشت می خرند. اما در کمال تعجب می بینند که مهندس ها اصلا بلیتی نمی خرند. یکی از حسابدارهای بهت زده می گوید: «چگونه می خواهید بدون بلیت مسافرت کنید؟» یکی از مهندس ها پاسخ می دهد: «ببین و تماشا کن!» وقتی سوار قطار می شوند، سه حسابدار در یکی از دستشویی ها و سه مهندس در یکی دیگر از دستشویی های همان نزدیکی می چپند. قطار حرکت می کند. اندکی بعد یکی از مهندس ها از دستشویی خارج می شود و به سمت دستشویی ای که حسابدارها در آن پنهان شده بودند می رود. درب را می زند و می گوید: «بلیت لطفا.» [ جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٧ ] [ ۱۱:۱٠ ق.ظ ] [ حمید ]
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. [ جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٧ ] [ ۱۱:٠۱ ق.ظ ] [ حمید ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۸ ] [ ۸:٤٤ ق.ظ ] [ حمید ]
[ یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٥ ] [ ۸:٠٤ ب.ظ ] [ حمید ]
یه دختر 18 ساله:به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره می خواد درس بخونه دختر 72 ساله: تعجب نکنید بعضی دخترا تا این سن هم عمر می کنن ولی مطمئن نیستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکشه
![]() ![]() ![]() ![]() [ یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٥ ] [ ٦:۳٦ ب.ظ ] [ حمید ]
![]() ![]() [ یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٥ ] [ ٦:٢٩ ب.ظ ] [ حمید ]
زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد.
وقتی که دقیق نگاه کرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود.
زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد طبیعتا یک غول بزرگ پدیدار شد....!!! زن پرسید : حالا می تونم سه آرزو بکنم ؟؟ غول جواب داد : نخیر ! زمانه عوض شده است و به علت مشکلات اقتصادی و رقابت های جهانی بیشتر از یک آرزو اصلا صرف نداره زن اومد که اعتراض کنه که غول حرفش رو قطع کرد و گفت :همینه که هست....... حالا بگو آرزوت چیه؟ زن گفت : در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شود و از جیبش یک نقشه جهان را بیرون آورد و گفت : نگاه کن. این نقشه را می بینی ؟ این کشورها را می بینی ؟ اینها ..این و این و این و این و این ... و این یکی و این. من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی که با یکدیگر دارند خاتمه دهند و صلح کامل در این منطقه برقرار شود و کشورهایه متجاوزگر و مهاجم نابود شون. غول نگاهی به نقشه کرد و گفت : ما رو گرفتی ؟ این کشورها بیشتر از هزاران سال است که با هم در جنگند. من که فکر نمی کنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه کاریش کرد. درسته که من در کارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدر ها . یه چیز دیگه بخواه. این محاله. زن مقداری فکر کرد و سپس گفت: ببین... من هرگز نتوانستم مرد ایده آل ام راملاقات کنم. مردی که عاشق باشه و دلسوزانه برخورد کنه و با ملاحظه باشه. مردی که بتونه غذا درست کنه(!!!) و در کارهای خانه مشارکت داشته باشه. مردی که به من خیانت نکنه و معشوق خوبی باشه و همش روی کاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نکنه(!!!!!) ساده تر بگم، یک شریک زندگی ایده آل. غول مقداری فکر کرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم....!!! [ یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٥ ] [ ٦:۱٩ ب.ظ ] [ حمید ]
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید. وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد
این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود. هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه... ..................... حالا من کى مى تونم برم خونهمون ؟ [ پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/٥ ] [ ٥:۱۱ ب.ظ ] [ حمید ]
یک شب که من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع هر حادثه ای هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصلهاش رو ندارم فقط میخوام که بغلم کنی." ادامه مطلب [ سهشنبه ۱۳٩٠/۳/۳ ] [ ٧:۱۳ ب.ظ ] [ حمید ]
توهین در کشورهای مختلف ادامه مطلب [ سهشنبه ۱۳۸٩/۸/۱۱ ] [ ۱٠:۱۳ ق.ظ ] [ حمید ]
سیگار کشیدن باعث میشه شما هرچه سریعتر از شر سلامتی و زندگی به امید خدا خلاص بشید و بتونید پا به عرصه های جدیدتری از جمله جهان آخرت بگذارید و تجربه های جدیدی رو کسب کنید. [ سهشنبه ۱۳۸٩/۸/۱۱ ] [ ۱٠:٠٥ ق.ظ ] [ حمید ]
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . [ سهشنبه ۱۳۸٩/۸/۱۱ ] [ ۱٠:٠٤ ق.ظ ] [ حمید ]
صغری خانم فداکار [ سهشنبه ۱۳۸٩/۸/۱۱ ] [ ٩:٥٠ ق.ظ ] [ حمید ]
[ دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۳ ] [ ٢:٠۳ ق.ظ ] [ حمید ]
مِدنی چیه؟ یَک روز داشتوم مرفتوم یَهویی یَک تیکه پیشگل گوسبند (گوسفند) پیدا کردُم امدُم برِشدارُم ببروم خانمان دیدُم یکی از ایی خرمگسا امد روش نشست گفت ای ماله مویه مو زودتر پیداش کردوم [ شنبه ۱۳۸٩/۸/۱ ] [ ۱٠:۳٧ ق.ظ ] [ حمید ]
برنامه هفتگی خانم های ایرانی
توجه: خواندن این متن اصلا به خانم ها توصیه نمی شود!
![]() شنبه [ شنبه ۱۳۸٩/۸/۱ ] [ ۱٠:٢٢ ق.ظ ] [ حمید ]
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن [ شنبه ۱۳۸٩/۸/۱ ] [ ۱٠:٢۱ ق.ظ ] [ حمید ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||